تبليغاتX
میلاد پاک مرگم، آرزوست! روح درد - سال نو مارک
!!! خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن که زندگي شيرين است !!!
 سال نو مارک
گزیده ای از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری :

الهی
ما از غافلانیم نه از کافرانیم ، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.

الهی
کار آنکس کند که تواند ، عطا آنکس بخشد که دارد ، پس بنده چه تواند و چه دارد ؟

الهی
اگر بهشت چشم و چراغ است ، بی دیدار تو درد و داغ است.

الهی
نفسی ده که حلقه ی بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند.

الهی
بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی.

الهی
روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریم.

الهی
چون آتش فراق داشتی دوزخ پر آتش از چه افراشتی.

الهی
گدای تو به کار خود شادان است ، هر که گدای تو شد در دو عالم سلظان است.

الهی
کدام درد بود از این بیش که معشوق توانگر و عاشق درویش.

الهی
بر سر از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.

الهی
از مدت آرزومندی روزی ماند و از درد فراق بدل سوزی ماند.

الهی
ای حجت را یاد و انس را یادگار ، خود حاضری ما را جستن چه کار ؟

الهی
مشتاق کشته ی دوستی و کشته ی دوست دیدار ترا کفن است.

الهی
تا مهر تو پیدا گشت همه مهر با جفا گشت و تا نیکی تو پیدا گشت همه جفاها وفا گشت.

الهی
نامت نور دیده ی آشنایان ، یادت آیین منزل مشتاقان ، یافتنت چراغ دل مریدان است جان دوستان.

الهی
آمدم با دو دست تهی ، سوختم به امید روز بهی ، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم نهی.

الهی
هر کس بر چیزی است و من ندانم بر چه ام ، بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم ؟

الهی
آنچه بر سر ما آید بر سر کسی نیاید ، دیده ای که بنظاره ی تو آید هرگز باز پس نیاید ، اصل وصال دل است و باقی زحمت آب و گل.

الهی
نظر خود بر ما مدام کن و ما را بر داشته ی خود نام کن و بوقت رفتن بر جان ما سلام کن.

الهی
گر زارم ، در تو زاریدن خوش است ، ور نازم به تو نازیدن خوش است.

الهی
دانی که بی تو هیچکسم ، دستم گیر که در تو رسم ، بظاهر قبول دارم بباطن تسلیم نه از خصم باک دارم نه از دشمن بیم ، اگر دل گوید چرا ؟ گویم ره افکنده ام و اگر خرد گوید چرا ؟ جواب دهم که من بنده ام.

پرنده فقط یک پرنده بود !!!

پرنده گفت: (( چه بويي، چه آفتابي، آه

بهار آمده است

و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت. ))

 پرنده از ايوان

پريد، مثل پيامي پريد و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نميکرد

پرنده روزنامه نميخواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نميشناخت

پرنده روي هوا

و بر فراز چراغ هاي خطر

در ارتفاع بي خبري ميپريد

و لحظه هاي آبي را

ديوانه وار تجربه ميکرد

 پرنده، آه، فقط يک پرنده بود !

زده یاد فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه 30 اسفند1387  |
Balatarin
 
 
بالا