گزیده ای از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری :
الهی
ما از غافلانیم نه از کافرانیم ، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.
الهی
کار آنکس کند که تواند ، عطا آنکس بخشد که دارد ، پس بنده چه تواند و چه دارد ؟
الهی
اگر بهشت چشم و چراغ است ، بی دیدار تو درد و داغ است.
الهی
نفسی ده که حلقه ی بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند.
الهی
بر هر که داغ محبت خود نهادی ، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی.
الهی
روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریم.
الهی
چون آتش فراق داشتی دوزخ پر آتش از چه افراشتی.
الهی
گدای تو به کار خود شادان است ، هر که گدای تو شد در دو عالم سلظان است.
الهی
کدام درد بود از این بیش که معشوق توانگر و عاشق درویش.
الهی
بر سر از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.
الهی
از مدت آرزومندی روزی ماند و از درد فراق بدل سوزی ماند.
الهی
ای حجت را یاد و انس را یادگار ، خود حاضری ما را جستن چه کار ؟
الهی
مشتاق کشته ی دوستی و کشته ی دوست دیدار ترا کفن است.
الهی
تا مهر تو پیدا گشت همه مهر با جفا گشت و تا نیکی تو پیدا گشت همه جفاها وفا گشت.
الهی
نامت نور دیده ی آشنایان ، یادت آیین منزل مشتاقان ، یافتنت چراغ دل مریدان است جان دوستان.
الهی
آمدم با دو دست تهی ، سوختم به امید روز بهی ، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم نهی.
الهی
هر کس بر چیزی است و من ندانم بر چه ام ، بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم ؟
الهی
آنچه بر سر ما آید بر سر کسی نیاید ، دیده ای که بنظاره ی تو آید هرگز باز پس نیاید ، اصل وصال دل است و باقی زحمت آب و گل.
الهی
نظر خود بر ما مدام کن و ما را بر داشته ی خود نام کن و بوقت رفتن بر جان ما سلام کن.
الهی
گر زارم ، در تو زاریدن خوش است ، ور نازم به تو نازیدن خوش است.
الهی
دانی که بی تو هیچکسم ، دستم گیر که در تو رسم ، بظاهر قبول دارم بباطن تسلیم نه از خصم باک دارم نه از دشمن بیم ، اگر دل گوید چرا ؟ گویم ره افکنده ام و اگر خرد گوید چرا ؟ جواب دهم که من بنده ام.

پرنده فقط یک پرنده بود !!!
پرنده گفت: (( چه بويي، چه آفتابي، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت. ))
پرنده از ايوان
پريد، مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نميکرد
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد
پرنده، آه، فقط يک پرنده بود !
زده یاد فروغ فرخزاد
|
+| نوشته شده توسط
میلاد در جمعه 30 اسفند1387
|