میلاد پاک مرگم، آرزوست! روح درد - باران می بارد...
میلاد پاک مرگم، آرزوست! روح درد
!!! خدايا چه سخت است بي بهانه گريه کردن به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن که زندگي شيرين است !!!
درباره وبلاگ
.:| میلاد |:. با تو هستم ای قلم تو ای همراه و ای همزاد من سرنوشت هردومان حیران بازی های زشت سرنوشت شعرهایم را نوشتی دست خوش... اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟! ----------------------------- "...اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهمخودم را بهتر بشناسم..." صادق هدایت
این چشم هایی که امروز در حال دیدن باران از پشت پنجره توی شیشه دیدم احساس کردم مال خودم نیست ...!!! حسی غریب و مبهم بود!!! که لحظه ای آشفته ام کرد. بی اختیار به یاد شعر سهراب افتادم : چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
|+| نوشته شده توسط
میلاد در شنبه 12 اردیبهشت1388
|